|
هر کوچه ی شهر من این روزا ، غمگین و گریون و سیاپوشه بازم محرم اومد و انگار ، توو قلب شهرم غصه می جوشه
کدومو باور کنم ؟ حسرتم واسه جِلد کردن کتابای مدرسه ... یا اینکه هیچ وقت جَلد هیچ کدومشون نشدم ؟ شمارش معکوسم واسه رسیدن تعطیلی ... یا دمق بودنم از روزای کسل و تحلیلی؟! دلتنگیم برای قهر..قهر ..تا روز قیامت که به یه ساعتم نمی کشید ... یا دلخوریم از ساعتایی که هر لحظه ش قیامته؟ . . . باز پاییز ...باز مهر .. باز من ، که مثه همون وقتا الانم خوابِ خواب موندنِ روز اول مدرسه مو میبینم ...
سلام به تو و آغوش همیشه پذیرنده ات ... به تو و نگاه بی قضاوتت ... به تو و دل همیشه صبورت... به تو که " تو "یی و من برات "من " م ... به تو که اون بالایی... ولی از بالا نگاه نمیکنی تا به چشمت حقیر باشم به تو که واسه شنیدنت باید به قلبم گوش بدم و واسه شنیدنم حرف دلمو بزنم و اینا هیچ وقت دلتو نمیشکونه و نمیرنجی ازم... و زیر پامو خالی نمیکنی ! سلام به تو که این روزا گرم ترین آغوشتو به روم وا کردی ... اینو از آب شدن یخ دلم رو گونه هام میفهمم ... از چشمای تو روی هر مردابی نیلوفر دیدنو یاد گرفتم ... حتی اگه همه ی دنیا بهم بگن سطحی نگر!
من گلِ تشنه ی آفتابگردون ، توی دنیای تو سرگردونم مثه لبخندِ گسِ مونالیزا ، توی شادی و غمت می مونم بُت افسانه ایی قلب منی ، که به هر غیر تویی شک کرده یه کسی رو درو دیوار دلم ، طرح چشمای تورو حک کرده ملودیِ شبم از غصه پُره ، تو مثه رهبر ارکستری رو سِن نُتِ موسیقی احساس منو ، نه موزارت میشناسه و نه بتووِن روی ریتم ضربان دلِ تو ، همه ی هستی من می رقصه ... اگه دستامو توو دستات بگیری ، نبضِ عشقت تو رَگام بی نقصه می دونم شکستن غرور من ، پرده ی آخر این نمایشه ولی باز عروسک دلم میخواد ، توی دستای تو بازیچه بشه واسه گفتن از طلسمی که داری ، هنرو فلسفه بافی هیچه ! اگه روزی می دیدت کم میاوُرد ، پیشِ جادوی نگاهت نیچه ...
* مدد ز غیر تو ننگ است یاعلی مددی !
مادر، آغوش ِ امن ِ گلایه شعر شب های بی همزبونی هم صدای یه بغض نگفته زیر رگبار نامهربونی ...
اینجایی که منم ، خورشید هر روز صبح گنبد طلاتو می بوسه ... دلش تا اوج آسمون پر می کشه ... بی هوا میره و میره تا اینکه از غصه رنگ غروب میگیره ... شب میشه... تو دل سیاهیا دلتنگت میشه ... تموم دنیارو دنبالت میگرده تا دوباره به تو برسه ... تادوباره شروع کنه... همیشه همین جوریه ... منم هروقت میخوام شروع کنم یاد تو می افتم .. هر وقت میخوام خورشید باشم ... مثه حالا ... فقط تویی که اندازه ی این فاصله ی تاریکو میدونی .. فقط تویی که صدای قلبمو از این فاصله می شنوی ... و می تونی جلوی چشمای بارونیم پلی از رنگین کمون بسازی... این روزا خیلی دلم کبوتره... دونه می خواد... ... من همون کبوترم زخمی و تلخ ... دنبال یه گنبدم واسه پناه دیگه هر منظره ای شکل سراب ... دیگه هر راه درستی اشتباه تو همون گنبد امنی واسه من .. که ازم در به دریمو می گیره رو ی شونه های امن تو همه ... غما و غصه ها پایون می گیره زخمام از غبار تو مرهم میشن ... پیش تو تازه میشه بال و پرم برای به تو رسیدن تا ابد ... روبه سمت آرزو هام می پرم* ... *آلبوم "هشت" / کبوتر– رضا یزدانی
بعضی وقتا یه چیزایی میاد رو تو ذهن آدم که نه می دونه از کجا اومده ... چه ربطی به حال الانش داره... اصلا حرف خودشه یا حرفیه که قبلا شنیده ... یا اینکه با ربط دادن وتغییر چیزای مختلف تو ذهنش شکل گرفته ... این جور وقتا فقط نوشتنه که به داد آدم میرسه ... فقط نوشتن..
میگن معمار ا کارگردان زندگی مردمند ... به خاطر اینکه از خصوصی ترین فضای زندگی آدما تا عمومی ترینشو طراحی میکنن و حداقل به حرکتاشون جهت میدن.. توو جامعه ی ما ..نمی دونم چقد این مسئله واقعیت داره .. فقط می خوام بگم واقعا اگه کسی بخواد در مورد زندگی شخص دیگه ای نظر بده باید بتونه چند لحظه هم که شده به جای اون زندگی کنه ...
نه دلم می خواد بمیرم ، نه می خوام که زنده باشم نه مثه درخت اسیر و نه مثه پرنده باشم پُر ِ تکرار ِ دروغم ، حرفایی که مال من نیست خسته از شعروترانه ، چیزایی که حال من نیست دلم از خودم گرفته ، چقد از کمی زیادم «راه ِ» بی آخر ِ «شهری» ،منم و پای پیادم : همه عاقل شدن انگار ،این روزا عاشقی مُد نیست دیگه هیشکی "دل " نمیده ، دلبری ها سر ِخود نیست توی شهری که سیاهه ، مثه شبهاش بی ستاره داره بی صدا می افته نفسامون به شماره صُب تا شب دود و مریضی ، آخرم یه قوطی کبریت نه گُلی .. فضای سبزی ... همین از دنیا زیادیت این نه بغضه نه گلایه این فقط ترس جنونه بین این بُرجا گُمم من ، واسه من بساز یه خونه !
یک پایان تلخ شیرین تر است از یک تلخی بی پایان! این آخرین جمله ی صفحه ی بیست و سوم زندگی منه که امروز، بیست و نهم فروردین ماه هزار و سیصد وهشتادونه حدودا ساعت سه بعد از ظهر ورق میخوره .. (صفحه ای که با این خاطره ی دندون درد بی سابقه توی سطرای آخر گلچینی! شد ازغافلگیری واسم...) یه چیزی رو امسال من یکی خیلی فهمیدم! اینکه فهم خیلی چیزا از درک آدم بیشتره ودلیل و قانون براش تراشیدن جز اینکه هر روز بخوای بهش البته اگر ... و آنگاه ... اضافه کنی چیز دیگه ای نداره ... زندگی یه پازله... تو فقط از چیدن تیکه هاش باید به چشیدن طعم رسیدن برسی وگرنه کمتر کسی فرصت کامل شدن داشته تا بتونه قاعده ی بازی رو بلد شه... ساده لوحانه نگذشتن از سادگی های دور وبر چیزیه که بزرگ شدن و بیشتر فهمیدن بهش معنی میده .. اینکه حواست به اتفاقای ساده ی دوروبر باشه... به آدمایی که هرروز می بینیشون.. به حرفایی که می شنوی.. و چیزایی که حس میکنی..و کارایی که با دست خودت انجام میدی.. یادت باشه میون همه ی این هرروزه گی ها جایی واسه روزمرّگی خالی نمونه.. که راحت شَدید میشه ..و خالی از تشدید .. و میشه روز مرگی! یه پایان تلخ ، حتی اگه سخت ، ولی یه پله بالاتر میبردت .. ولی توی یه تلخی بی پایان فقط در جا میزنی ... پس به خاطر ترس از سقوط فرصت پروازو از خودت نگیر! و یادت باشه .. همیشه تو یه ارتفاع بالایی از جو دیگه هیچ ابری وجود نداره.. پس اگه دیدی آسمون دلت ابریه بدون هنوز به اندازه کافی اوج نگرفتی!
|
About
" یک پنجره برای دیدن
Home
|